شهدای دانشجوی دانشگاه اصفهان


وصیت نامه ی طلبه و دانشجوی شهید عباسعلی جعفری

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب عباسعلی جعفری به شما خانواده، دوستان و آشنایانم وصیت می کنم که:

پیوسته در زندگی به یاد خدا باشید و قدر خود را بدانید و خدا را به دنیای دون نفروشید و مواظبت نمایید که حجاب های دنیا از خالقتان غافلتان نکند که علی ابن ابیطالب(ع) الگوی انسانیت فرمود:

همانا با خویشتن گرانبها و انسانیت گرانقدر خودم در همه هستی، تنها یک چیز را قابل معامله می دانم و آن پروردگار است. دیگر در همه هستی بهایی که ارزش برابری داشته باشد وجود ندارند.

و از شما می خواهم پیوسته از خدا معرفتش را بطلبید و این سخن حسین ابن علی(ع) را هیچگاه از یاد نبرید که در صحرای عرفه هنگام مناجات با خداوند فرمودند:

الهی علمت به اختلاف الاثار و تنقلات الاطور ان مرادک منی ان تتعرف الیک فی کل شی حتی لا اجهلک فی شی.

خدای من، از اختلافات تأثرات و گوناگون شدن تحولات جهان دانستم غرض تو از آفرینش من آنست که تو خود را در هر چیزی به من شناسا کنی و من در هیچ یک از امور عالم از تو غافل و جاهل نباشم و بدانید که:

ان معرفه ا... انس من کل وحشه و صاحب من کل وحده و نور من کل ظلمه و قوه من کل ضعف و شفاء من کل سقم.

همانا معرفت خدا مایه آرامش دل از هر گونه وحشت و یار دل نواز برای هر تنهایی و روشنایی در هر تاریکی و قوه و نیرو در برابر هر ناتوانی و شفا از هر دردی است.

و بدانید که اگر قرب به خدا را می خواهید و لقاء او را، باید از همین راه حرکت کنید و انشاء ا... اگر در راه معرفتش محکم و استوار گام بردارید و به نصایح و ریاضات راهروان این راه مخصوصا عارف بزرگ زمانمان امام عزیز خمینی کبیر عمل کنید، به حب ا... خواهید رسید و از آنجا به مرحله عشق او دست خواهید یافت و رسیدن به عشق خالق یعنی آمادگی کامل برای لقاء او و دست یابی به هدف نهایی خلقت و بدانید که تنها رسیدن به معرفت و حب خالق چنگ انداختن به ریسمان محکم الهی (حبل الله و عروه الوثقی ) یعنی ولایت می باشد.

پس پیوسته به سرچشمه های وحی امامان معصوم و احادیث راه گشایشان توجه کنید و بدانید در غیبت کبری حبل ا... همان ولایت فقیه و حکومت عالمان متقی است و شیعه بودن در این زمان جز با پیروی از ولایت فقیه معنی ندارد.

عزیزان شما را سفارش می کنم به هر وسیله هست از معصیت خالق فرار کنید که بزرگترین مانع رسیدن به حب او معصیت اوست.

در این میان شما را مخصوصا سفارش می کنم به مواظبت بر ترک ریا و عجب.

آگاه باشید که ریا نسبتی بس بزرگ با شرک دارد و شرک با توحید نمی سازد و قلب را سیاه و نور ایمان را در آن خاموش می کند و اما عجیب بدانید که ریشه گناهان و علت تمامی معصیت های شخص مومن عجب اوست.

امام صادق فرمودند: خدا دانست که گناه کردن از برای مؤمن بهتر است از عجب کردن و اگر به این جهت نبود هرگز مؤمنی را مبتلا نمی کرد پس برای دور شدن از گناه کافی است مؤمن با این صفت خبیث به ستیز دائم بر آید.

و شما را وصیت می کنم به پیروی از امام خمینی و اینکه در هیچ مسئله ای چه سیاسی تا نظر او را نفهمیده اید نظر ندهید که به خطا خواهید رفت و از هم اکنون به ذهن خود مراجعه کنید و تمامی نظرات خود را درباره افراد و جمعیت ها بررسی کنید و ببینید آیا در این باره امام همین را گفته اند که شما در ذهن دارید و اگر اینطور نیست توبه کنید و نظراتتان را منطبق کنید بر نظر امام تا بدین وسیله نه اختلافی در جامعه بروز کند و نه اسباب غیبت و تهمت و امثالهم فراهم آید.

در روضه ها، هیأت های مذهبی شرکت کنید و بدانید که منشأ و ریشه انقلاب همین روضه های ابا عبدا... بوده و هست و هیچگاه از مال و جانتان در راه انقلاب اسلامی مضایقه نکنید و با کسانی که نسبت به انقلاب نظر مساعدی ندارد و جز هرزه گویی کاری نمی کنند، قطع رابطه کنید و محبت نکنید. بلکه در جواب حرف های بی محتوای آنها جز سکوت و اعراض و منزوی کردنشان در جامعه عکس العملی نشان ندهید و پیوسته از وضع دنیای خود راضی باشید و از آن شکوه نکنید و در کار خدا دخالت نکرده و به واجبات عمل کنید و محرمات را ترک کنید.

برای فرج امام مهدی(ع) و سلامتی نائب بر حقش دعا کنید و از خدا برای ما آمرزش بطلبید. از ما در گذشته و ما را حلال کنید.

"والسلام"

عباسعلی جعفری

 

لینک ثابت

وصیت نامه دانشجوی شهید پاسدار قرآن و اسلام – محمد رضا برهانی پور


راهیست ره عشق که هیچش کفاره نیست         آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

چه زیباست عاشقی و پرواز ،راستی چه زیباست عشق ،چیزی نیست که بتوان آن را با عقل سنجش کرد اگر عقل بیاید عشق را جایی نیست و باید بگوییم که اگر عشق آمد عقل باید خود را پنهان کند.

چرا که عقل را توان مقابله با عشق نیست باید عاشق شد تا مزه عرفان را چشید چرا که عشق رهبر و هادی عقل است در راه شناخت و همزمان با شناخت فنای در معبود می شود. باید گفت که عشق است که کار ساز است و اگر این نبود که دوستی و عاشقی نسبت به امام حسین(ع) وجود نداشت. عقل هیچگاه راضی به این همه اظهار علاقه نسبت به سرور شهیدان نمی شد و همین که عشق می آید و آن رابطه بین عاشق و معشوق پیش می آید عقل برای خود جایی نمی بیند و مجبور به استعفا می شود و همین است که می بینیم یاران امام حسین را هیچگاه عقل راضی نمی کرد به اینکه بایستند و با اینکه میدانند قتل آنها حتمی است بجنگند و کشته شوند. این نیست مگر عشق و محبت و همین راستی است که کار ساز است و شهداء نیز این گونه اند که با محبت و صفا می روند و آنقدر می روند و می آیند که خالص شده و به هدف می رسند و شربت حسین (ع) را می نوشند. اکنون در این کشاکش عرصه حق بر باطل ما آمده ایم تا بلکه مقداری از دیون خود را ادا نماییم و اگر لایق بودیم به شرف شهادت نائل آییم. اکنون این عاشقان آمده اند تا امضای خون خود را بر پیروزی اسلام نقش بندند.

من از خدا می خواهم که جزء آن دسته ای باشم که روز قیامت نامه اعمالشان را به دست راست آن ها می دهند و خوشنود و راضی وارد صحنه محشر می شوند. ای همه آن هایی که با خدای خود عهد شهادت بستید و رفتید من را هم بطلبید که اگر لایق باشم به حق بپیوندم و از جام شهادت بادیه ای بنوشم و مست شوم و با برگ شهادت از این رزمگاه خارج گردم چرا که جز این راضی نمی شوم.


لینک ثابت

زندگی نامه ی شهید محمد رضا برهانی پور از زبان پدر گرامیش


قبل از آخرین بار که می خواست به جبهه برود مرتبا می گفت هر چه می خواهید مرا ببینید. خواهر بزرگش به او می گفت داداش:خودت را ننر نکن. ولی او با همان قاطعیت می گفت: همان است که گفتم.

هنگام رفتنش خواهر دوم او در دالان منزل او را همراهی و آخرین نگاه هایش را بدرقه راهش کرد و او قبل از خروج از منزل برگشت و چون چشمهای اشکبار خواهرش را با آن گونه نگاه ها دید گفت: خواهرم بیا یک مرتبه دیگر مرا ببوس.


یا رب الشهداء و الصالحین

خداوند چنین خواسته بود که اولاد های اول ما هر سه دختر باشند، از این رو حاجیه خانم خیلی آرزوی پسری می کرد و مرتبا "از خداوند درخواست می کرد تا اینکه در فروردین ماه سال 1347 پروردگار جهان محمد رضا را به ما عطا فرمود.

مطلبی که در همین جا لازم است یاد آور شوم اینکه چون محمد متولد شد مادرش نا خود آگاه گفت یا امام حسین این اسم آن چنان اثری داشت که خانم قابله گفت اسمش را حسین بگذارید و اکنون فهمیده ایم ادای آن اسم در آن موقعیت تصادفی نبوده زیرا محمد چنین گونه متولد شده حسین گونه زیست و حسین گونه به معبودش پیوست.

به هر حال به علت اینکه محمد بعد از سه دختر به دنیا آمده مادرش از او بسیار مراقبت می کرد و مورد محبت زیاد خانواده بود به طوری که اقوام ما می گفتند محمد را لای پنبه بزرگ کرده اند.

محمد دوران کودکی را پشت سر گذاشت و یکسال زودتر به دبستان رفت زیرا عموما "برای اینکه بچه هایم در تحصیلات خود جلو باشند شناسنامه آنها را بزرگتر می گرفتیم با این وضع خدا را شکر که فرزندانم همواره در درس جزءبهترین دانش آموزان و در بعضی مواقع اول بودند.

محمد در سال 1357وارد مدرسه راهنمایی شد و با جدیت به درس خود ادامه می داد. ده ساله بود که مقدمات انقلاب فراهم شد و او همراه و همکار ما در مبارزه با ایادی ظلم و استکبار بود او در دوران مبارزاتش یک مرتبه در مقابل منزل آیت ا... خادمی در حالیکه می خواست با پسر عمه اش آقا رسول به صف مبارزین بپیوندد توسط دژخیمان شاه دستگیر و چون کوچک بود از آنان ترسیده و به گریه افتاده بود که آنان او را آزاد نمودند.

در طول انقلاب همواره کمک کار ما در مسیر انقلاب بود تا اینکه در دوران دبیرستان موفق شد به جبهه برود و در لشکر امام حسین(ع) خدمت کند. در آن موقع لشکر امام حسین(ع) در جنوب مستقر بود و از آنجا بلافاصله به غرب می روند و در عملیات والفجر 2 شرکت می کند. در این عملیات به همراه یک تن از دوستانش به نام شهید سعید وطن پور با هم از یکی از تپه های منطقه بالا می روند و به راه خود ادامه می دهند. در آن هنگام بعثی ها متوجه آنان می شوند و سربازان اسلام را زیر آتش می گیرند. در این موقع وضع مزاجی محمد در خط مقدم بد می شود ولی محمد حاضر به بازگشت از جبهه نمی شود بعد از زمانی چون آتش دشمن زیاد می شود و وضع لشکر اسلام در خطر می افتد فرمانده آنها دستور عقب نشینی می دهد. با برگشتن رزمندگان محمد قادر نبوده که خود را با بالای تپه برساند و به رزمندگان بپیوندد و همان جا می ماند. بچه ها به او می گویند اگر اینجا بمانی اسیر میشوی در نوشته های او خوانده ام که وقتی اسم اسارت آمد بدنش می لرزد و به فکر فرو می رود در این حال بچه ها می خواستند کمکش کنند ولی او می گوید شما ها بروید و مرا به حال خود واگذارید در این موقع بچه ها می فهمند که محمد قادر به بالا آمدن تپه نیست. جریان را به فرمانده می گویند و فرمانده پیغام می دهد که به محمد بگویید اسلحه آرپی جی و مهماتش را بگذارد و خودش بیاید پس از این دستور محمد آنچه همراه داشت رها می کند و خود را از پایین تپه نجات می دهد و به دیگر رزمندگان  ملحق می شود و بعد به پادگان می آیند. در آنجا او وضع خوبی نداشته چون در جلویش در خط مقدم خمپاره ای به زمین اصابت می کند و موجش موجب ناراحتی روحی او می شود در نتیجه او مرخصی می گیرد و به اصفهان می آید.

وقتی او به خانه آمد مادرش از او به شدت مراقبت نمود و با معالجات و رسیدگی به او بهبود یافت ولی مدتها در نتیجه موج انفجار و اثرات آن، گاه گاهی از دماغش خون می آمد. بعد از مدتی دو مرتبه به جبهه فاو رفت. وقتی برگشت از نمک های فاو برای ما سوغاتی آورد. او در این مدت به درس خود هم ادامه می داد و در سال 1364 وارد دانشگاه شد. البته لازم به یاد آوری است که مدتها بود مادرش به او می گفت محمد جان تو دیگر سنگر دانشگاه را انتخاب کن. لذا قبل از آخرین باری که آماده جبهه رفتن بود انتخاب رشته نمود و در بین شرکت کنندگان مقام اول در رشته تحصیلی ریاضی را به دست آورد.

محمد در این مدت هم درس می خواند و هم پشت جبهه مقدمات جبهه رفتن را فراهم می کرد. به هر جهت همه به او خیلی علاقه مند بودند و مادرش از چند سال قبل مقدمات ازدواج را برای او فراهم کرده بود. تا در اولین مرتبه که او بخواهد برایش عروس بیاورد و هر موقع که با او در این رابطه صحبت می کردند زبان حالش چنین بود.

ما را هوای سلطنت ملک دیگریست                         کین عرصه نیست در خور فر همایی ما

یزدان ذوالجلال به خلوت سرای قدس                               آراست است بزم ضیافت برای ما

قبل از آخرین بار که می خواست به جبهه برود مرتبا می گفت هر چه می خواهید مرا ببینید. خواهر بزرگش به او می گفت داداش:خودت را ننر نکن. ولی او با همان قاطعیت می گفت: همان است که گفتم.

هنگام رفتنش خواهر دوم او در دالان منزل او را همراهی و آخرین نگاه هایش را بدرقه راهش کرد و او قبل از خروج از منزل برگشت و چون چشمهای اشکبار خواهرش را با آن گونه نگاه ها دید گفت: خواهرم بیا یک مرتبه دیگر مرا ببوس.

مادرش میگفت مرتبه ی آخر که محمد به گونه ای دیگر با من خداحافظی می کرد من خواب بودم چون تمام گفته هایش و نامه های قبلش بیانگر این حقیقت بود که او را از شهادت خود کاملا آگاه بوده به هر جهت او بعد از خداحافظی با ما به جبهه رفت و در کربلای 4 شرکت نمود. که در آن موقع دو دوست گرامی و با وفایش به نامهای سعید وطن پور و مجید خدمت کن مجروح شدند و به اصفهان آمدند. ولی محمد همراه آنها نبود محمد به آنها گفته بود که من باید در این عملیات شهید می شدم ولی دعا های مادرم شهادتم را عقب انداخت.

فرزندم همیشه در طول مدت جنگ برای ما نامه های فراوانی میفرستاد و در نامه هایش سفارشات اسلامی می کرد ما را به صبر و استقامت دعوت می نمود.

در یکی از نامه هایش برای ما نوشته بود بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم بما صبرتم فتحم عقبی دار که من در جواب او نوشتم به نام خداوند بخشنده مهربان...: فرزند صالح و جهادگرم محمد رضا سلامی که در ابتدای نامه ات برای ما نوشته بودی سلامی است که فرشتگان رحمت و بشارت پروردگار در هر شبانه روز بر بهشتیان وارد شده و نعم پروردگار مهربان را با آن می دهند زیرا در دنیا:1 .به پیمان خود وفا کردند.2.به آنچه خداوند دستور پیوند داده بود پیوستند (صله رحم-پیوند با انبیاء و ...) و از پروردگار خود بیمناک و از روز قیامت درهراسند.3.در راه کسب رضای خدا شکیبا بوده نماز را بر پای داشتند و در پنهان و آشکار انفاق کرده در برابر بدی نیکویی نموده لذا در جنات عدن ملائکه می آیند و چنین می گویند: سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار          رعد آیه ی 20 تا 33

آری مصداق اثم و اکمل این صفات شما و تمام رزمندگان راه حق هستید که با خلوص نیت و حسن عقیده:

الف: پیمانی را که در عالم الست با خدای خود بسته بودید به آن وفا کردید.

ب: به آنچه خداوند دستور پیوند داده بود بپیوستید (با پیامبران و شهدا و صالحین) و از پروردگار روز جزاء بیمناکید.

ج: در راه کسب رضای خدا به جبهه ها شتافتید و از پدر و مادر و خواهر و برادر و...زرق و برق زندگی گذشتید و جان خود را در طبق اخلاص نهاده به پیشگاه بی نیازش تقدیم کردید.

لذا میگوییم فرشتگان آن درود و سلام را برشما می فرستند حتی هم اکنون در دنیا.

سرانجام در تاریخ 3/11/1366 در کربلای 5 در منطقه شلمچه به درجه عالی شهادت نائل آمد.

لینک ثابت

اشعاری از دانشجوی شهید محمد رضا برهانی پور


غنچه نچیده:


آمد شبی به بزمم،آن بخت نو رسیده

شادی کنان، چو مرغی کز دامگه پریده

اندام پرتوانش، چون یاس نوشکفته

ابروی او هلالی، چون ماه نو دمیده

رخسارش از لطافت، مهتاب نو بهاری

لبهایش از طراوت، چون غنچه نچیده

در باغ چون خرامد غوغای عشق خیزد

بلبل ترانه گویان گل پیرهن دریده

نیلوفر، از پس باغ سر می کشد که بیند

آن گردن بلورین، وآن قامت کشیده

برق سرشک دیدم،

برق سرشک دیدم، بر گونه لطیفش

گویی که اشک مهتاب، بر برگ گل چکیده

بی زلف دل سیاهش وآن روی ماهتابی

ای بس که شب نخفتم، تا لحظه سپیده

گفتم ز شادمانی جانها فدای جانت

خوش آمدی که بی تو جانم به لب رسیده

چون چهره تو ماهی در آسمان نبوده

مانند چشم مستت، چشم فلک ندیده

لطف صفای گل را از چشم باغبان بین

نازم به آن خدایی، کاین بنده آفریده

 

لینک ثابت

دانشجوی شهید غلامرضا برجوئیان


متولد  1335 اصفهان

دارای مدرک کارشناسی در رشته ریاضی از دانشگاه اصفهان

و کارشناسی ارشد از دانشگاه شیراز

شهادت 1359 کرخه

مزار شهید گلستان شهدای اصفهان


زندگی نامه

غلامرضا در سال 1335 در اصفهان متولد شد. گرچه خانواده‌اش از لحاظ مالي غني نبودند، اما ايمان به خداوند متعال زندگي را بر آنان سهل و آسان نمود. غلامرضا که تشنه آموختن بود، در سن 7 سالگي به مدرسه رفت و بعد از اخذ مدرک ديپلم به دانشگاه راه يافت و ضمن تحصيل از کارکردن و کسب درآمد نيز غافل نشد. غلامرضا در دانشگاه با تشکيل انجمن اسلامي، نشر و پخش کتب مذهبي و اعلاميه،‌ حضور در تظاهرات 16 آذر به دفاع از انقلاب برخاست و به مدت 4 الي 5 ماه به زندان افتاد. بعد از اخذ مدرک کارشناسي در دانشگاه اصفهان، با رتبه اول جهت تحصيل در دوره کارشناسي ارشد در دانشگاه شيراز پذيرفته شد. اما به علت علاقه به مبارزات سياسي و اجراي احکام اسلام با برپائي نماز جماعت در خوابگاه دانشگاه دانشجويان را نسبت به مسائل ديني آگاه نمود. بعد از پيروزي انقلاب در کلاسهاي آموزش اسلحه در دانشگاه شرکت کرد و آموخته‌هاي خود را به دوستانش آموزش داد. غلامرضا با دريافت مدرک کارشناسي ارشد به خدمت نظام وظيفه اعزام شد و مدت 4 ماه در تهران ماند. آنگاه به شهرهاي شيراز، دزفول، کرخه رود اعزام گرديد. سرانجام اين دلاور 24 ساله ايران اسلامي در روز دوازدهم دي ماه سال 1359 به علت اصابت ترکش خمپاره با زبان روزه به شهادت رسيد. علي در هنگام رساندن مهمات به دوستانش آسماني شد.

منبع:كتاب اسوه‌هاي شهادت در اصفهان صفحه 99

وصیت نامه

فرازهایی از وصیت نامه

بسم ا... الرحمن الرحیم

ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا... امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

سلام بر همه مجاهدان اسلام، اکنون که فیض شهادت در راه خدا نصیبم شده، سخنی با برادران و خوهران دینی خود دارم و آن این است که تا آنجا که در توان دارید از اسلام و قرآن کریم و امام خود حمایت کنید و از هیچ چیز خود در راه خدا و اسلام ابا نکنید. پدر دلسوزم و مادر و خواهران مهربانم و برادر عزیزم که میوه دلم بودید، خدا یارتان باد و استقامت در راه خدا ارزانی تان.

 من مالی در این دنیا نداشتم و اگر کسی هم از من طلبکار است به پدرم رجوع کند طلبش را بگیرد.

خدا یار همه شما باد، دیدار به قیامت.

رضا برجوئیان

لینک ثابت


زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. (امام خامنه ای)
Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ