تبليغاتX
شهدای دانشجوی دانشگاه اصفهان

شهدای دانشجوی دانشگاه اصفهان

دانشجوی شهید غلامرضا برجوئیان


متولد  1335 اصفهان

دارای مدرک کارشناسی در رشته ریاضی از دانشگاه اصفهان

و کارشناسی ارشد از دانشگاه شیراز

شهادت 1359 کرخه

مزار شهید گلستان شهدای اصفهان


زندگی نامه

غلامرضا در سال 1335 در اصفهان متولد شد. گرچه خانواده‌اش از لحاظ مالي غني نبودند، اما ايمان به خداوند متعال زندگي را بر آنان سهل و آسان نمود. غلامرضا که تشنه آموختن بود، در سن 7 سالگي به مدرسه رفت و بعد از اخذ مدرک ديپلم به دانشگاه راه يافت و ضمن تحصيل از کارکردن و کسب درآمد نيز غافل نشد. غلامرضا در دانشگاه با تشکيل انجمن اسلامي، نشر و پخش کتب مذهبي و اعلاميه،‌ حضور در تظاهرات 16 آذر به دفاع از انقلاب برخاست و به مدت 4 الي 5 ماه به زندان افتاد. بعد از اخذ مدرک کارشناسي در دانشگاه اصفهان، با رتبه اول جهت تحصيل در دوره کارشناسي ارشد در دانشگاه شيراز پذيرفته شد. اما به علت علاقه به مبارزات سياسي و اجراي احکام اسلام با برپائي نماز جماعت در خوابگاه دانشگاه دانشجويان را نسبت به مسائل ديني آگاه نمود. بعد از پيروزي انقلاب در کلاسهاي آموزش اسلحه در دانشگاه شرکت کرد و آموخته‌هاي خود را به دوستانش آموزش داد. غلامرضا با دريافت مدرک کارشناسي ارشد به خدمت نظام وظيفه اعزام شد و مدت 4 ماه در تهران ماند. آنگاه به شهرهاي شيراز، دزفول، کرخه رود اعزام گرديد. سرانجام اين دلاور 24 ساله ايران اسلامي در روز دوازدهم دي ماه سال 1359 به علت اصابت ترکش خمپاره با زبان روزه به شهادت رسيد. علي در هنگام رساندن مهمات به دوستانش آسماني شد.

منبع:كتاب اسوه‌هاي شهادت در اصفهان صفحه 99

وصیت نامه

فرازهایی از وصیت نامه

بسم ا... الرحمن الرحیم

ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا... امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

سلام بر همه مجاهدان اسلام، اکنون که فیض شهادت در راه خدا نصیبم شده، سخنی با برادران و خوهران دینی خود دارم و آن این است که تا آنجا که در توان دارید از اسلام و قرآن کریم و امام خود حمایت کنید و از هیچ چیز خود در راه خدا و اسلام ابا نکنید. پدر دلسوزم و مادر و خواهران مهربانم و برادر عزیزم که میوه دلم بودید، خدا یارتان باد و استقامت در راه خدا ارزانی تان.

 من مالی در این دنیا نداشتم و اگر کسی هم از من طلبکار است به پدرم رجوع کند طلبش را بگیرد.

خدا یار همه شما باد، دیدار به قیامت.

رضا برجوئیان

لینک ثابت

خاطره ای از شهید عراقچیان


خاطره ای از آقای محمد دلگرم درباره شهید عراقچیان

سلام خاطره اولین باری که این شهید به جبهه آمد
تعويض شناسنامه

روز‌هاي آخر اسفند را مي‌‌گذرانديم. ميني‌بوس نيروهاي اعزامي از همدان، از راه رسيد در حالي كه سه نوجوان هم در بين نيروها ديده مي‌‌شد. سعي كرديم آن‌ها را به خط مقدم نبرده و در ستاد سردشت به كار بگيريم.
بعد از پنج روز كه از آمدن اين سه نوجوان ‌گذشت، داشتم براي وضو مي‌‌رفتم كه جواني سرِ راهم سبز شد و گفت: «حاج‌آقا، اين سه نوجوان بدون مجوز پدر و مادر آمده‌اند و من آمده‌ام آن‌ها را برگردانم.» گفتم: «بعد از نماز بيا تا صحبت كنيم.»

بعد از نماز، هر سه نوجوان زودتر آمدند و گفتند: «حاج‌آقا، اين آقا كه پيش شما آمده بود، ما او را نمي‌شناسيم؛ ادعا مي‌‌كند كه با ما فاميل است در صورتي كه خود ما سه تا هم فاميل نيستيم تا او بخواهد فاميل ما باشد. به نظرمان مي‌رسد مي‌‌خواهد ما را اغوا كند و با خود ببرد.»

نشانه هايي كه او براي هر سه نفر مي دادچه از نظر ريز نفش ‌بودن، چه از نظر باهم دوست بودن حق با آن جوان بـود ولي آاسامي كه در دفتر يادداشت نيروهاي اعزامي وجود داشت، با اسم‌هايي كه او مي‌گفت تفاوت داشت، لذا به شك افتادم و به آن جوان گفتم: «شما چه‌كاره هستيد؟» گفت: «من پاسدارم.» گفتم: «شما تشريف ببريد، من با اولين ميني‌بوس اين‌ها را راهي مي‌‌كنم.» جوان پاسدار هم از اين كه اسم آن‌ها مطابق با برگة مأموريت‌شان نبود تعجب كرده بـود.
روز بعد ساعت 10 صبح در حالي كه با گروه تخريب بودم و صداي كمپرسور گوشهای‌مان را اذيت مي‌كرد، هر سه نوجوان جلويم صف كشيدند، در حالي كه سرهاي‌شان پايين بـود.
ناگهان «عراقچي» جلو آمد و گفت: «حاج‌آقا، ما را ‌ببخشيد.» گفتم: «چي شده؟ چرا؟» گفت: «ديشب ما به شما دروغ گفتيم؛ او پسرخالة من بـود. ما با شناسنامة برادرهاي بزرگترمان به جبهه آمديم و به خاطر اين كه شناخته نشويم، شناسنامه‌هاي‌مان را با هم عوض كرديم. چون شش نـفر بوديم، سه نفرمان از طريق سپاه و سه نـفرمان هم از طريق جهاد آمديم. شناسنامة آنان دست ما و شناسنامة ما هم دست آن‌هاست. به اين خاطر بـود كه شناسنامه‌ها مطابقت نداشت. ولي باور كنيد به پدر و مادرمان گفته‌ايم، شما مي‌‌توانيد زنگ بزنيد و بپرسيد.»

در همين روزها يك ميني‌بوس متشكل از دانش‌آموزان هنرستان اراك همراه با دبيرشان به جبهه آمدند. در وقت‌هاي مقتضي، مسابقات گوناگوني برقرار مي‌شد و هر چه دبير تلاش كرد كه يك بار شاگردان خودش برنده شوند موفق نشد. هر بار با بودن عراقچي، جمع سه‌نـفرة دانش‌آموزان همداني بر جمع شانزده‌نفرة اراكي‌ها غالب مي‌شدند. بالأخره 15 روزِ عيد گذشت و سه دوست برگشتند.
چندي بعدخبر شهادت عراقچي را شنيدم. سال‌ها بعد يك روز ما را براي خاطره‌گويي از جبهه به مدرسه‌اي دعوت كردند. وقتي اين خاطره را گفتم، ناظم مدرسه خودش را معرفي كرد و گفت: «من همان دوست شهيد عراقچي هستم كه خدمت شما رسيديم.» گفتم: «با آن جوان پاسدار چه كرديد؟» گفت: «اتفاقاً عراقچي با او به جبهه رفته بـود كه شهيد شد.»
گفتم: «شهيد عراقچي واقعاً مستعد بـود.» گفت: «بعد از دروغي كه نزد شما برايش پيش آمد، هميشه مي‌‌گفت كه من در عرض عمرم يك بار دروغ گفتم و اين‌گونه آبرويم رفت؛ وگرنه نظم و صداقت، روش تربيتيِ خانوادة ماست.»
او واقعاً بسيار منـظم، صـادق و بـابرنـامه بـود.

لینک ثابت

شهید مهدی مساحی


درست 5 ماه بود مرخصی نیومده بود. همیشه همین طور دیر به دیر می آمد. می گفت من باید در جبهه بمونم تا از گناه پاک بشم. این جا که می یام ممکنه شما غیبتی کنین منم گوش بدم و دیگه نتونم شهید بشم.

لینک ثابت

شهید احمد رضا صالح


همیشه خدا وقتی از جبهه برمی گشت لباس هاش پر از گل و لجن بود.

-نکنه گورکن شدی و ما خبر نداریم؟

چیزی نگفت فقط خندید. هیچ وقت بهمون نگفت که غواص است.


لینک ثابت

شهید خسرو (مهدی) کورنگ بهشتی


-ببینمت مهدی اون چیه پشتت قایم کردی؟

-هیچی یه عکسه.

-ببینمش.

-قشنگه نه؟

-آره چطور مگه؟

-گرفتمش واسه حجله ام اگه شهید شدم اینو بذارین واسه قبرم.


لینک ثابت


زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. (امام خامنه ای)
Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ