دانشجوی شهید سعید بارباز اصفهانی

متولد 1336

دانشجوی رشته مدیریت بازرگانی

شهادت 1362 عملیات والفجر 1 ، فکه

آرامگاه گلستان شهدای اصفهان


زندگی نامه

تقويم تاريخ سال 1336 را براي تولد سعيد رقم زد و او در اين سال دنياي ناشناخته خاکي را به چشم ديد. آغوش گرم مادر مهربان و نگاه خسته پدر اولين استقبال کننده هايش در دنيا بودند. سعيد در جمع پرشور خانواده عشق به اهل بيت (ع) و ايمان به خداوند متعال را آموخت. سپس در زادگاهش اصفهان به مدرسه رفت و تحصيلاتش را تا اخذ مدرک ديپلم ادامه داد. در مدرسه به دليل نظم، خطاطي زيبا، شيوايي بيان، قدرت نويسندگي و تسلط به زبان انگليسي توجه دبيران را به خود جلب کرد و آنها او را به سبب امانتداري بي نهايتش ناظر خرج اردوي شمال نمودند. سعيد در اين اردو دست خيانتکاران را از بودجه کوتاه کرد. آنان نيز در بازگشت گزارش فعاليتهاي سياسي او را به ساواک دادند. بارباز براي مدتي زير نظر ساواک قرار گرفت تا اينکه براي ادامه تحصيل رشته تکنولوژي صنايع غذايي را انتخاب نمود و در شهريور ماه سال 1355 با معدل عالي از دانشگاه اصفهان مدرک کارداني را دريافت کرد. سپس به عنوان دانشجوي رشته مديريت بازرگاني باز هم به دانشگاه رفت و اينبار ضمن تحصيل به جنگ با گروهکهاي وابسته پرداخت. با تعطيلي دانشگاه در شهر لردگان به شغل معلمي روي آورد و در آنجا به خاطر رفتار حسنه و خدمات صادقانه اش از طرف فرماندار به عنوان شهر دار معرفي شد. بعد از مدتي مسؤوليت آموزش و پرورش را پذيرفت و در اوقات فراغت در سپاه نگهباني داد. او در طول مدت حضور داوطلبانه در سپاه فنون نظامي را فراگرفت و در زمان حمله رژيم بعثي به ايران به جبهه رفت. عمليات رمضان جراحتي را بر پيکر او نشاند. اما سعيد مقام و صبور بعد از بهبودي به دهلران عزيمت نمود و مسؤوليت واحد تخريب را پذيرفت. حضور دلاورانه او در عملياتهاي منطقه جنوب حماسه اي بي نظير را در تاريخ دفاع مقدس ثبت کرد. سردار جوان استان اصفهان در تاريخ 21/1/1362 در عمليات والفجر 1 هنگام خنثي سازي مين بر اثر اصابت ترکش خمپاره و انفجار مين مجروح گشت. اما بعد از يک هفته در بيمارستان تبريز در سن 26 سالگي شربت شيرين شهادت را نوشيد.

منبع:كتاب سرداران سپاه توحيد صفحه 135

دانشجو و معلم شهید غلام رضا ایرج منش

متولد 1340 اصفهان

دانشجوی رشته علوم اجتماعی

شهادت 1365 عملیات کربلای 5، منطقه عملیاتی شلمچه


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

"و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون".

گمان مبرید آنان که در راه خدا کشته شدند مرده اند، بلکه آنان زنده می باشند و در نزد خدایشان روزی می خورند.

به حکم وظیفه ی شرعی، متن زیر را به عنوان وصیت خدمت پدر و مادر عزیزم تقدیم می دارم. باشد که دین خود را در تمامی ابعاد اداء کرده باشم.

در طول جنگ تحمیلی، شهیدان گرانقدر انقلاب با پیام هایی که از خود به عنوان وصیت به جای گذاردند مقام و فضیلت مجاهدان راه خدا و چگونگی راه و هدف مقدس خویش و وظیفه و مسئولیت بازماندگاه راه را متذکر گردیده اند. از این رو اینجانب در این زمینه وظیفه ای را بر گردن خود احساس می نمایم چه آن بزرگواران گفتنی ها را گفتند و عاشقانه به لقای معبود پیوستند. همین قدر بگویم که دیده بصیرت را گشودم، هدف را شناختم، به حقانیت راه پی بردم و آن گاه در آن گام نهادم و چه هدفی و چه راهی والاتر و افضل تر از رسیدن به مقام قرب و رضای خداوندی و رضوان الهی.

پدر و مادر عزیزم؛ دنیا فانی است زودگذر است و بی وفاست. دنیا جای توقف و ماندن نیست، دیر یا زود می بایست آن را واگذاشت و به منزلگاه جاوید آخرت عزیمت نمود که این سرنوشت همه انسان ها در همه زمان ها و مکان ها و تخلف ناپذیر است. پس اکنون که می بایست رفت چه نیکوست که خود چگونه رفتن را انتخاب نماییم و چه انتخابی بهتر و زیباتر از شهادت در راه خدا و کشته شدن در راه احیای دین خدا و مبارزه با دشمنان خدا، که به این رفتن شرافت و ارزش و تقدس می بخشد.

پدر و مادر عزیز؛ شما را به خدا سوگند از مرگ من ناراحت نباشید، سربلند و سرافراز باشید، مقاوم و استوار و صبور، هم چنان گوش به فرمان پیر جماران، نائب امام زمان خمینی بت شکن باشید که راه او راه خدا، راه پیامبر خدا و راه امامان معصوم می باشد و لبیک به ندای او همانا لبیک به ندای پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) می باشد.

به حمدالله هیچ بدهی مادی ندارم تنها مقداری روزه قضا دارم که گمان می کنم در حدود 50 روز باشد و خواهشمندم ترتیب ادای آن را برایم بدهید. در مورد اموال ناچیزم نیز هر طور که صلاح می دانید عمل نمایید.

در پایان از تمامی دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم و امیدوارم که اگر از ناحیه اینجانب کوچکترین آزار و اذیتی متوجه آن ها شده مرا مورد عفو قرار دهند، باشد که مورد رحمت حق قرار گیریم.

همگی شما را به خدای قادر متعال می سپارم و چنان چه در متن این وصیت نامه اشکال و نقصی مشاهده می نمایید به خاطر این است که در نوشتن آن با محدودیت زمانی روبرو بوده ام به همین جهت از شما پوزش می طلبم.


دانشجوی شهید حسین امینی هرندی

متولد 1347 هرند

دانشجوی زبان و ادبیات فارسی

شهادت 1367 منطقه جنوب، دارخوین


وصیت نامه

بسم ا... الرحمن الرحیم

قال الحسین (ع): و ان کان دین محمد لم یستقم الا یقتلی فیما سوف خذینی.

اگر دین جدم محمد (ص) جز با کشته شدن من برپا نمی شود، پس ای شمشیرها مرا دریابید.

شهادت می دهم به وحدانیت خداوند بزرگ و پیامبرانش به خصوص حضرت محمد بن عبدا... (ص) و ائمه ی اطهار از حضرت علی (ع) گرفته تا قائم بر هم چیننده ی بساط ظلم و ستم و قائم به عدل همو که از جانب خدا شمشیر می کشد و گردن ظلم و فساد و کفر را می زند و شهادت می دهم به عدل خداوند که حتی موری را در زیر سنگ سیاهی در بیابان بی آب و علفی فراموش نمی کند و شهادت می دهم بر روز موعود همان روزی که همه به پا می خیزند و باید در دادگاه عدل و فضل الهی و در حضور کبریایی او جواب گوی اعمال باشند. نمی دانم چه بنویسم و از کجا که ظاهری از یک وصیت نامه را داشته باشد. هر چه فکر می کنم به خود می گویم باید سفارش کرد که تا کی ظلم و تا کی خیانت و جنایت و ناعدالتی و تا به کی این همه فساد باید در عالم باشد. همه جواب می دهند تا موقعی که حضرت مهدی (عج) شمشیر بکشد، ولی باز هم جای انتقاد است که آیا نباید زمینه را برای خنجر کشیدن او فراهم کنیم و آیا نباید از خود شروع بکنیم و خود را بسازیم. مگر رسم نیست وقتی که مهمانی می خواهد برای کسی وارد شود، قبل از آمدنش خانه را جارو و اتاق ها را تمیز می کنند. مگر رسم نیست بین مردم وقتی که یک حاجی می خواهد از مکه برگردد چراغانی می کنند و همه جا را مزین می کنند. مگر ما منکر این ها هستیم. حالا جای سؤال است که ما حاجی داریم که قرن هاست به سفر رفته و انگار بوی آمدنش می آید. آیا نباید در و دیوار خانه ی دل خود را مزین کنیم و آیا نباید صداقت ها و عدالت ها و رسم و رسوم های صدر اسلام را پیشه ی خود کنیم و آیا نباید به جای این همه کارهای نا به جا که نباید بکنیم بیاییم و هر آن چه را که مورد پذیرش و خشنودی خداوند بزرگ و ائمه ی اطهار می شود انجام دهیم.

... هم چنین از شما خواستارم که اگر از اینجانب اشتباهی دیده اید، به بزرگواری خود مرا عفو کنید و هم چنین از پدر و مادر عزیز و مهربان و محبوبم خواستارم که جدا مرا عفو کنند و حلال نمایند، زیرا که یقین دارم که در حق آن ها کم لطفی کرده ام و کوتاهی بسیار کردم. امیدوارم که مرا ببخشند، ان شاء ا... اگر شهید واقعی بودم در آن سرا حق آن ها را ادا می کنم و هم چنین از برادر و خواهرانم می خواهم که اینجانب را حلال کنند و پیام خونم را که این تنها و تنها حقی است که بر گردن شماست و ان شاء ا... ادا می کنید. ضمنا دعا به امام و رزمندگان و برادران خود را از یاد نبرید و در کارهایتان به امید خدا باشید و همیشه به او توکل کنید. خدا حافظ امام، ضمنا از برادر و خواهرانم حلالیت می طلبم و امیدوارم که مرا ببخشند و تا می توانند از پدر و مادر مواظبت کنند و آن ها را توصیه به صبر در راه خدا بکنند. خانواده ی عزیز، صبر در راه خدا را پیشه ی خود کنید که ان شاء ا... اجر عظیمی در ازاء این صبر نصیبتان می شود.

عالم همه خاک کربلا بایدمان     پیوسته به لب خدا خدا بایدمان

تا پاک شود زمین ز ابناء یزید    همواره حسین (ع) مقتدا بایدمان

والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته

حسین امینی هرندی

دانشجوی شهید علی اکبری

متولد 1339 اصفهان

دانشجوی دبیری شیمی

شهادت 1361 بر اثر جراحات ناشی از ترکش های خمپاره در جبهه سوسنگرد


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله

آری شهادت می دهم به یگانگی و وحدانیت خدا و این که جز او اله و معبودی نیست که قابل پرستش باشد و در دل ها جای داشته باشد و امید امیدواران باشد و شهادت می دهم که خالق و پروردگار برای هدایت ما پیامبرانی فرستاد و آخرین خاتم الانبیا حضرت محمد مصطفی(ص) می باشد که او فرستاده خدا و بنده خالص و پاک خداست و شهادت می دهم به جانشینان برحق آخرین پیامبر که حضرت علی سیدالوصیین اولین آن ها و حضرت بقیه الله العظم ارواحنا لفدا دوازدهمین آن ها می باشد که تا برپایی حکمت عدل الهی بر روی زمین زنده خواهد بود و به فریاد همه مستضعفین خواهد رسید(مهدی صاحب زمان خواهد آمد) اما هر چه به مغز و نوک قلم فشار می آورم که چیزی بنویسم ولی دیگر حرفی برای نوشتن باقی نیست. همه حرف ها را همراه با عمل رهروان راه الله و شهیدان همه را نوشته اند. فقط ما در خواب غفلت بسر می بردیم. پس چیزی ندارم که بنویسم جز تکرار حرف آن ها که گناه دارند. ولی این نکته را تاکید می کنم که شهدا(وارثان خون شهیدان از هابیل تا شهدای صدر اسلام تا عاشورا تا امروز) حتما به وصیت آن ها عمل کنید و به آرزوی آن ها جامه عمل بپوشانید که آن ها پیاده کردن اسلام راستین در زیر سایه ولایت فقیه که اگر اسلام بدون ولایت فقیه باشد هیچ ارزشی ندارد. آن هم فقیهی که طبق شرایط دین(قوا ائمه و قرآن) شناخته شده باشند نه این که انتخابی، البته در این زمان فقیهی که ولایت دارد و باید بدون هیچ چون و چرا و از روی اراده قلبی به حرفش گوش داده و عمل کرد حضرت آیه الله خدا در روی زمین الامام خمینی می باشد.

حرف برای نوشتن زیاد است ولی هر چه فکر می کنم همه آن ها را دوستان شهید که از ما سبقت گرفتند و گفتند و نوشته اند. اما تنها این حرف شاید به نظر من باقی مانده باشد دوستان و همراهان و .... قرآن را تنها نگذارید هر چند خواهید گفت قرآن از حالت قدیم بیرون آمده و از گورستان به میان جامعه آمده و هم اکنون هم در جیب ها و دست ها توقف نموده است آن را با تدبر و مداوم بخوانید نه این که صبح ها  چند آیه بخوانید خوب است ولی کفایت نمی کند و او دستورالعمل است هر ساعت بخوانید نه این که فقط بنشینید و قرآن را قرائت کنید بلکه همان یک یا چند آیه را که صبح خواندید در روز به آن عمل کنید تا ان شاء الله سرعت حرکتتان چند برابر شود.

دانشجوی شهید جمشید اعتدال پور دهکردی

متولد 1342 

دانشجوی رشته تاریخ

شهادت 1365 آبادان، عملیات کربلای 5


وصیت نامه

لک الحمد أنت الحق و وعدک الحق و قولک الحق و لقاؤک الحق و الجنة حق و النار حقّ اللهم لک أسلمت و علیک توکلت و بک آمنت و ألیک أنبت و بک خاضمت و الیک حاکمت

بار الها؛ ستایش خاص توست و تو حقی و وعده تو حق است و کلام تو حق است و عزم تو حق است و بهشت حق و درزخ حق است، خدایا من تسلیم حکم توام و به تو ایمان آورده و بر تو توکل کرده ام و به واسطه تو با دشمن مبارزه کردم و قضاوت را به سوی تو می آورم.

  بار الها؛ حمد و سپاس تو را که ما را از گرداب های هلاکت طاغوت به صراط مستقیم و حاکمیت احکامت رهنمون ساختی.

 بار الها؛ حمد و سپاس تو را که بر بنده حقیر خویش عنایت نمودی و او را به راه شهدا رهنمون ساختی و تو را به خاطر همه نعمت هایت سپاس می گویم.

و اما بعد، اکنون که در این دار فانی دلیلی برای زنده بودن نیافتم جز آن که باشم تا دین تو  و احکام تو سربلند باشد و گویا امروز این مقصود جز با دادن خونم میسر نیست. پس ای گلوله ها مرا دریابید.

بار الها؛ این امت را که دیر زمانی است در راه اعتلای کلمه توحید تلاش می کنند موفق بدار و دشمنانش را خوار و ذلیل بگردان و این امت را ثابت قدم و استوار در صراط مستقیم هدایت فرما.

بار الها؛ وجود پربرکت امام امت خمینی بت شکن را بر سر این امت مستدام بدار و مردم را قدردان وجود او بگردان.

اکنون که ما در زمان حساس و سرنوشت سازی واقع شده ایم و انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی از سلاله پاک حسینی به پیروزی رسیده، بر ماست تا برای حفظ دستاوردهای انقلاب که اکنون مورد تجاوز استکبار جهانی در لباس رژیم بعث عراق متجلی شده، به پا خیزیم و در راه الله و گسترش مکتب حیات بخش اسلام تلاش و مجاهده نماییم.

ای امت اسلامی اوامر ولایت فقیه را کاملا اطاعت نمایید و اتحاد و یکپارچگی را حفظ کنید.

و شما ای دانشجویان حزب ا... از مطالعه و تحقیق کوتاهی نکرده و در راه اسلامی کردن دانشگاه تلاش بیشتری نمایید تا گرد و غبار فرهنگ غربی از چهره دانشگاه زدوده شود و نسل های آینده شاهد اساتید متعهد و دانشجویان و مدیران عالم و متقی باشند و جهان اسلام با دیگر مشعل دار تمدن و فرهنگ جهانی در راه تکامل و پیشرفت بشریت باشد.

و اما تو ای پاسدار و ای همرزمم؛ بدان که یک پاسدار یک عابد است یک سلحشور است و یک عاشق شهادت. ای برادران پاسدار با نماز شب قلوب خود را نورانی کنید و از امروز و فردا کردن بپرهیزید که فرصت ها چون ابرها درگذرند. ذکر خدا و استغفار بسیار کنید و یادتان باشد که دنیا محل گذر است.

ای پاسدار تو باید یک زاهد باشی که زاهد کسی است که پوسیدگی تن در خاک را فراموش نکند و زینت های دنیا و اضافه بر ضرورت ها را رها کند.

ای برادران پاسدار زیرک باشید که زیرک کسی است که نفس راست گرداند و برای پس از مرگ کوشش کند. برادران تلخی و شیرینی، نعمت و نقمت و خوشی و ناخوشی دنیا جز خواب گران غفلت آور نیست، پس استقامت کنید.

برادران بکوشید در هر کار نیت صالح داشته باشید. از زیادی سخن بپرهیزید و به اندازه حاجت سخن گویید. برادران مواظب باشید دشمنان بین شما تفرقه نیندازند و به حکم آیه رحماء بینهم با هم مهربان باشید. ان شاء ا... موفق و موید و پیروز باشید.

و اما پدر و مادرم دل قوی دارید که این مصیبت ها و سختی ها زودگذر و تمام شدنی است ولی پاداش آن ابدی است پس بی تابی مکنید.

برادران و خواهرانم مرا ببخشید که قدر شما را ندانسته و نتوانستم زحمات شما را جبران کنم از شما و از همه دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم.

اگر جنازه من به دستتان رسید در بهشت دو معصوم شهر کنار قبر برادرم علی اصغر مرا دفن کنید. از زحمات شما تشکر می کنم.

دانشجوی شهید محسن احمدپور


متولد 1344 اصفهان

دانشجوی رشته تربیت بدنی

شهادت 1366 عملیات والفجر 1


وصیت نامه‌

بسمه تعالی

انا لله و انا الیه راجعون

شهادت می دهم به وحدانیت خداییت خدا و یکتایی او، آن که همه چیز و همه کس به ستایش و حمد و سپاس او مشغول و خدا را شاهد می گیرم که محمد بنده و آخرین رسول او و خاتم النبیین است و گردن می نهم به ولایت چهارده معصوم. حقیقتی که هر انسانی با آن در یک وهله از زمان رو به رو خواهد شد و در این رودررویی شکست را متحمل خواهد شد مرگ است، مرگ نه به معنای نابودشدن، بلکه مرگ بدین معنا که رخت بربستن از این دنیا و رفتن به دنیای دیگر. حال کسی سعادت نصیب او می شود که در دنیا بیشتر تلاش کرده و کسی به جنت و فردوس و بهشت وارد می شود که فرمان خدا را اطاعت کرده و از حلال و حرام او دوری جسته باشد و در بین تمامی انواع مرگ هیچ کدام به شیرینی و حلاوت شهادت در راه خدا نمی رسد و شیرینی که در شهادت فی سبیل ا... نهفته است را آن هایی چشیدند که در کربلا، ندای حسین را لبیک گفتند و در این زمان ندای امام امت را و به همین خاطر است که نیز این راه را پیش گرفتم شاید بتوانم ذره ای طعم آن شیرینی و نزدیک شدن به خدا را بچشم و مزمزه کنم و امیدوارم که خداوند ما را با شهیدان کربلا و انقلاب اسلامی محشور کند.

خدمت مادر عزیزم:

امیدوارم که خداوند به شما و به تمامی مادران و پدران عزیز داده، صبر عنایت فرماید و ثابت قدم فرماید برای ادامه راه شهیدان. مادر گرامی از شما کمال تشکر و قدردانی را به خاطر زحماتی که در طول زندگی برای تربیت این حقیر صرف کرده و از شیره جان مایه گذاشتی تا ما در رفاه باشیم را با تمام وجود ابراز می کنم و به خاطر این چند سال اخیر که پدر عزیزم فوت شد و مشکلات شما دو چندان شد نیز بسیار متاسفم و متاسفم که نتوانستم. چون نتوانستم حتی ذره ای از آن زحمات شما را تلافی کنم و در این شرایط شما را نیز ترک کردم و عازم به جبهه شدم و این تنها به خاطر انجام وظیفه ی الهی است که به گردن هر فرد مسلمان است و از شما تقاضا دارم که این حقیر را حلال کنید و مورد عفو و بخشش قرار دهید.

خواهران و برادران گرامیم:

ان شاء ا... که همگی شما این برادر حقیر و کوچکتر خود را می بخشید و اگر عملی ناشایست مرتکب شده ام که موجبات ناراحتی شما را فراهم آورده است از همه شما حلالیت می طلبم. خواهران و برادرانم امیدوارم که در کنار خانواده هایتان زندگی خوب و با صفا و پر نشاطی را سپری کنید و از آن لذت برید و در این زندگی پر از محبت خویش گل های روییده را پرورش دهید. فرزندانی که به شما در طول زندگی می رسند، دارای فطرتی پاک هستند و این وظیفه شما عزیزان است که فطرت آن ها را پاک نگه دارید و این نهال ها را به درخت پرثمر و پر از میوه تبدیل کنید و فرزندانی مسلمان و پر جنب و جوش تحویل جامعه اسلامی دهید.

و تنها پیام من به خانواده و هم وطنان عزیزم این است که بیشتر از پیش پیرو رهبر انقلاب باشید و قدر این رهبر و نظام جمهوری اسلامی را بدانید و اگر خدای ناکرده در گوشه و کنار جامعه مسئله ای پیش آمد که برای شما ناگوار است، آن را به کل نظام ربط ندهید و همیشه مصلحت جمع را به منافع شخصی ترجیح دهید.

در آخر از دوستان و آشنایان عاجزانه تقاضا دارم که اگر این حقیر غیبتی یا تهمتی یا عملی انجام داده ام که موجب ناراحتی شما است عفو فرمایید و حلال کنید.

والسلام

محسن احمدپور

25/10/1366
زندگی نامه

شهید محسن احمد پور در سال 1344 در اصفهان به دنیا آمد. او بعد از گذراندن تحصیلات متوسطه، دوره ی تربیت معلم را گذراند.

این شهید بزرگوار با شروع جنگ به عنوان نیروی بسیجی وارد جبهه شد و با سمت معاونت گروهان نیز خدمت کرد (لشکر امام حسین- گروهان یا زهرا).

شهید احمد پور از غواصان شیردلی بود که قبل از شروع عملیات ها برای پاکسازی به امواج بی کران می زدند. دست از جان می شستند و در آب را می شکافتند و دشمن را زمین گیر می کردند.

او دریا دلی بود که در عملیات والفجر 10 در حلبچه در تاریخ 25/12/66 در خون خود غلطید و با خضوع و خشوع بی مانندش به پیشگاه یکتای بی همتا شتافت.

دانشجوی شهید مرتضی آقا جانی


متولد 1335 خوراسگان اصفهان

دانشجوی رشته شیمی

شهادت 1360 بستان، عملیات فتح المبین


زندگی نامه

شهید مرتضی آقاجانی درسال 1335 در خانواده ای کشاورز در خوراسگان اصفهان متولد شد و در سن 2 سالگی پدرش را که از زیارت کربلای  سالار شهیدان، حضرت امام حسین (ع) مراجعت می کرد از دست داد. در سن 6 سالگی وارد دبستان اتحاد خوراسگان شد  وتحصیلات ابتدائی را به پایان رسانید. سپس وارد دبیرستان ادب اصفهان شد و پس از اخذ دیپلم، در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته شیمی دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. ایشان در سال 1358موفق به اخذ لیسانس گردید.

پس از آن، این افتخار نصیبش شد که بتواند همگام با بقیه مردم در راهپیمائی ها و تظاهراتی که بر علیه رژیم منفور پهلوی بر پا می شد شرکت نماید. او در این راه نیز یک بار دستگیر و سپس آزاد شد. پس از آزادی با جدیت بیشتری به مبارزات خود ادامه داد، تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی به پیروزی رسید و برادر شهیدمان در جهت پیشرفت اهداف عالیه انقلاب اسلامی  فعالیت های زیادی را شروع نمود.

ازجمله فعالیت های چشمگیر اوتأسیس مکتب توحید ،مسجد علی خوراسگان و ایجاد کتابخانه ای در آن پایگاه بود که این باعث رشد فکری آینده سازان و نونهالان انقلاب در آن مکتب توحیدی می باشد.

با آغاز جنگ تحمیلی به خدمت مقدس سربازی رفت و پس از طی دوره تعلیماتی با درجه ستوان دومی این افسر جانباز و رشید اسلام عازم کربلای ایران در جبهه الله اکبر شد و پس از مدتی مبارزه با متجاوزان صدامی بر اثر اصابت ترکش خمپاره زخمی و به اصفهان منتقل شد و همین که بهبود نسبی پیدا کرد با وجود ی که هنوز قسمت های ترکش خمپاره در بازوهایش  وجود داشت عازم جبهه های حق علیه باطل شد تا اینکه در حماسه فتح المبین در جبهه بستان که عملیات گسترده ای بود با سایر همرزمانش بر لشگر کفر صدامی حمله ور شدند و طی یک عملیات موفقیت آمیز و چشمگیری که منجر به آزادی بستان شد، این سرباز سلحشورو غیور و فداکار اسلام بر اثر اصابت ترکش خمپاره در تاریخ 9/9/1360 به دیدار رب الشهداء شتافت و به خیل شهدای اسلام پیوست.

دانشجوی شهید فضل اله آقاباباگلی

متولد 1339

دانشجوی رشته شیمی

شهادت 1360 ثامن الائمه دارخوین


وصيت نامه

بسم الله الرحمن الریحم

شكر پروردگاری را که به وسیله نائب امامش ما را از استبداد رهایی بخشید و از ذلت رهايی بخشید و ما را از منجلاب زندگی حیوانی آزاد کرد و به طرف الله رهبریمان كرد. هر موقعي كه آن زمان را به یاد می آورم شکر می کنم و از خدا مي خواهم که دیگر بار قلوب ما را به طرف شیطان متمایل نكند.

لا تزغ قلوبنا بعد اذهدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه، انك انت الوهاب.

خدايا انقلاب ما را به انقلاب امام زمان متصل بگردان و رهبرمان را تا ظهور منجی بشریت حفظ و یاری کن.

امروز ما باید خودمان را در دریای مواج انسان هايی که به طرف الله ره می سپارند بیاندازیم، انسان هايی که برای خدا خالص شده اند و در پی خدا و امام راه افتاده اند و قدرتهای شرق و غرب را به لرزه درآورده اند بپا می خیزند و می گویند:

مرگ حق است،‌ چه خوب است که در راه خدا و در جهاد براي او باشد.

لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احياء عند ربهم یرزقون (سوره آل عمران آیه 168).

خدايا ما به ندای امام حسین در روز عاشورا پاسخ دادیم و جان خود را در طبق اخلاص نهادیم و در راهت شهید شدیم. خدايا از ما قبول کن و ما را با شهدای صدر اسلام محشور گردان. خدایا مردم ما را آگاه گردان و مطیع و فرمانبردار اماممان قرار ده.

خدای مردم ما را متوجه دنیای دیگر کن که این زندگی را فقط محل عبور و محل رشد بیابند. خدایا رهبرمان را یاری کن.

خدايا تو را شکر می کنیم که این راه را به ما نشان دادی و از تو می خواهیم مردم ما را در شناخت راهت یاری کن.

در پایان از پدر و مادرم تشکر می کنم به خاطر زحماتی که برایم کشیدند. به خاطر بی خوابی ها و ... ناملایماتی که در راه بزرگ کردن من متحمل شدند از آن ها حلالیت می طلبم و به آن ها تبریک می گویم که امانتی را که در نزد آن ها بود به صاحبش بازگرداندند، در پایان از شما می خواهم که سایر فرزندان خود را به پیگری راه من سفارش کنید. من مقداری پول در بانک دارم آن را به حساب جنگ زدگان واریز کنید.

 والسلام علی من اتبع الهدی 30/3/60

فضل الله آقاباباگلی

دانشجوی شهید اکبر آقابابایی

متولد 1340 اصفهان

دانشجوی رشته علوم سیاسی

شهادت 1375 اثرات شیمیایی ناشی از جنگ



روایت همسر

تازه از جبهه برگشته بود، به اصرار دوستانش با همان سر و وضع خاکی آمده بود خواستگاری . آن موقع 18 سال بیشتر نداشتم. وقتی قرار شد دو نفری صحبت کنیم، اول اجازه گرفت برود وضو بگیرد. بعد با حالت عجیبی چند آیه از قرآن را تلاوت کرد. وقتی قرآنش تمام شد، شروع کرد به صحبت درباره تمام شرایطی که ممکن بود در زندگی اتفاق بیفتد. آن شب مثل اینکه مهری بر دهان من خورده باشد، نمی توانستم هیچ حرفی بزنم: پرسید : " پس چرا صحبت نمی کنید ؟ نکند ناراضی هستید ؟ ".

با پافشاری ای که کردم پدرم مجبور شد قرار مهربرون قبلی را به هم بزند. قرار مجددی با خانواده شان گذاشتیم. این بار کمی واضح تر صحبت کرد و گفت که " ممکن است یک هفته بعد از عقد خبر شهادت من را بیاورند. شما مسیر سختی را در پیش دارید. حاضرید با من ازدواج کنید ؟ "

یادم هست این جمله را چند بار تکرار کرد . گفتم : " من همیشه آرزو داشتم با کسی ازدواج کنم که مثل برادرم باشد، اخلاقش، روحیاتش. با شرایط شما موافقم ".

در محضر حضرت امام عقد کردیم. مادرم خواب دیده بود که امام آمده اند خانه مان و خطبه عقد مرا خوانده اند و حالال این رویا تحقق پیدا کرده بود. بعد از اینکه امام خطبه را خواندند از ایشان خواست که ما را نصیحت کنند .

امام دستانشان را روی شانه اکبر گذاشتند و فرمودند : " بروید و با هم مهربان باشید، با هم مهربان باشید " سالها از آن روز می گذرد ولی هنوز آن لحن گرم و صمیمی را در گوشم احساس می کنم .

بعد از عقد رفتیم سفر، حدود 6-5 روز در آنجا بودیم. به حاجی گفته بودم هر جا شما بروید من هم می آیم. هنوز هم باورم نمی شد که این روزهای سخت را گذرانده باشم. همه اش مثل یک خواب بود. یک خواب شیرین.

آن موقع تماس تلفنی مشکل بود. بیسیم را وصل می کرد روی خط تلفن و فقط می گفت : " سلام من خوبم، هنوز زنده ام و خداحافظ " دیر به دیر به خانه می آمد. اما بعد از 20-10 شبی هم که می آمد خانه، وقتی نگاه توی چهره ایشان می کردم یا صدای بوق ماشین ایشان را می شنیدم تمام غم این چند شب تنهایی از دلم بیرون می رفت.

بعضی از مواقع که می آمد خانه از بس خسته بود با لباس خوابش می برد . می گفت : " چایی درست کن، چایی که می آوردم هر چه صدایش می زدم: "حاج اکبر چایی آوردم، فقط چشمش را باز می کرد و می گفت: دستتان درد نکند و دوباره خوابش می برد ".

وقتی می فهمیدم می خواهد برود از دو روز قبلش غمزده بودم. موقع رفتن سرش را می گذاشت در گوش من و سوره والعصر را می خواند می گفت: " هر وقت دلت گرفت سوره والعصر را بخوان. حالا هم هر موقع دلم می گیرد می خوانم ".

ده سال زندگی کردیم ، اما شاید دو سال بیشتر، با هم نبودیم. ولی من طعم واقعی خوشبختی را در همان سال ها چشیدم. وقتی می دید که من ناراحتم قرآن برایم می خواند. از حماسه عاشورا می گفت و من هم غم و غصه ام را فراموش می کردم. یادم می آید دفعه اولی که رفتیم سقز مرا گذاشت خانه دوستش، آقای رادان و رفت. وقت رفتن گفت : " 25 روز دیگر برمی گردم ". من در طبقه پاین بودم. اتاق پرده نداشت. وقتی به بیرون نگاه می کردم و حیاط پر از برف را می دیدم وحشت می کردم.

هنوز شب نشده تمام درها را قفل می کردم و چراغ های ساختمان را هم خاموش می کردم. کلت حاجی را می گذاشتم روی شکمم و می خوابیدم. 20 10 شب که گذشت، یک شب همین طور که اسلحه توی دستم بود، خوابم برد. یک دفعه از خواب پریدم. دیدم یک نفر با آجر به در می کوبد و نور چراغی هم روی برف ها افتاده است. دلهره عجیبی پیدا کردم. خشاب اسلحه را جا زدم، از راه پله بالا رفتم و گفتم: " آقای رادان بیایید ببنید کی در می زند ". آقای رادان هم یک آجر برداشت و آمد توی بالکن. یکدفعه دیدم صدای خنده حاجی از پشت در می آید. همان جا خشکم زد. اسلحه از دستم ول شد. همانطور از پشت در گفت که "حالا دیگه برای من اسلحه می کشی، مامور می آری . "

تا چند وقت بعد هر وقت تماس می گرفت می گفت: " اگر بیایم برایم اسلحه نمی کشی؟ " از آن به بعد برای اینکه دیگر نترسم هر وقت می آمد سر پیچ که می رسید، شروع می کرد به بوق زدن تا پشت در. می گفتم : " حاجی مردم بیدار می شوند ". می گفت : " میخواهم دیگر نترسی ".

توی محله پیچیده بود وقتی حاج اکبر می آید خانمش را ببیند از اول کوچه بوق می زند. همه برایمان دست گرفته بودند.

یک بار نزدیک عملیات گفت: " نمی شود شما اینجا بمانید. باید بروید اصفهان ". زیر بار نرفتم. گفت: " حاضری بری تو کمین ؟ " گفتم: هر طور صلاح بدانید. گفت : فقط باید دلش را داشته باشی. خانم یکی از دوستان هم با ما بود. خیلی هم می ترسید. یک اسلحه دست حاجی بود، یکی هم دست من. با سرعت زیاد و چراغ خاموش حرکت می کردیم. یک دفعه یک بنز با چراغ روشن از جلوی ما رد شد. حاجی گفت: محکم بنشینید، پشت سر بنز حرکت میکنیم.

گفتم: با این پیکان چطوری آخه ؟ !

پایش را گذاشت روی گاز و تا آخره محدوده کمین همین طوری رفتیم. آنجا که رسیدیم، بنز رفت، ما هم کنار جاده ایستادیم. عرق از صورتش می ریخت دستش رو بالا برد و گفت: " خدایا شکرت، خودم و خانمم که هیچ، امانتی دوستم سلامت از کمین رد شد ".