خاطره ای از شهید عراقچیان
تعويض شناسنامه
روزهاي آخر اسفند را ميگذرانديم. مينيبوس نيروهاي اعزامي از همدان، از راه رسيد در حالي كه سه نوجوان هم در بين نيروها ديده ميشد. سعي كرديم آنها را به خط مقدم نبرده و در ستاد سردشت به كار بگيريم.
بعد از پنج روز كه از آمدن اين سه نوجوان گذشت، داشتم براي وضو ميرفتم كه جواني سرِ راهم سبز شد و گفت: «حاجآقا، اين سه نوجوان بدون مجوز پدر و مادر آمدهاند و من آمدهام آنها را برگردانم.» گفتم: «بعد از نماز بيا تا صحبت كنيم.»بعد از نماز، هر سه نوجوان زودتر آمدند و گفتند: «حاجآقا، اين آقا كه پيش شما آمده بود، ما او را نميشناسيم؛ ادعا ميكند كه با ما فاميل است در صورتي كه خود ما سه تا هم فاميل نيستيم تا او بخواهد فاميل ما باشد. به نظرمان ميرسد ميخواهد ما را اغوا كند و با خود ببرد.»
نشانه هايي كه او براي هر سه نفر مي دادچه از نظر ريز نفش بودن، چه از نظر باهم دوست بودن حق با آن جوان بـود ولي آاسامي كه در دفتر يادداشت نيروهاي اعزامي وجود داشت، با اسمهايي كه او ميگفت تفاوت داشت، لذا به شك افتادم و به آن جوان گفتم: «شما چهكاره هستيد؟» گفت: «من پاسدارم.» گفتم: «شما تشريف ببريد، من با اولين مينيبوس اينها را راهي ميكنم.» جوان پاسدار هم از اين كه اسم آنها مطابق با برگة مأموريتشان نبود تعجب كرده بـود.
روز بعد ساعت 10 صبح در حالي كه با گروه تخريب بودم و صداي كمپرسور گوشهایمان را اذيت ميكرد، هر سه نوجوان جلويم صف كشيدند، در حالي كه سرهايشان پايين بـود.
ناگهان «عراقچي» جلو آمد و گفت: «حاجآقا، ما را ببخشيد.» گفتم: «چي شده؟ چرا؟» گفت: «ديشب ما به شما دروغ گفتيم؛ او پسرخالة من بـود. ما با شناسنامة برادرهاي بزرگترمان به جبهه آمديم و به خاطر اين كه شناخته نشويم، شناسنامههايمان را با هم عوض كرديم. چون شش نـفر بوديم، سه نفرمان از طريق سپاه و سه نـفرمان هم از طريق جهاد آمديم. شناسنامة آنان دست ما و شناسنامة ما هم دست آنهاست. به اين خاطر بـود كه شناسنامهها مطابقت نداشت. ولي باور كنيد به پدر و مادرمان گفتهايم، شما ميتوانيد زنگ بزنيد و بپرسيد.»در همين روزها يك مينيبوس متشكل از دانشآموزان هنرستان اراك همراه با دبيرشان به جبهه آمدند. در وقتهاي مقتضي، مسابقات گوناگوني برقرار ميشد و هر چه دبير تلاش كرد كه يك بار شاگردان خودش برنده شوند موفق نشد. هر بار با بودن عراقچي، جمع سهنـفرة دانشآموزان همداني بر جمع شانزدهنفرة اراكيها غالب ميشدند. بالأخره 15 روزِ عيد گذشت و سه دوست برگشتند.
چندي بعدخبر شهادت عراقچي را شنيدم. سالها بعد يك روز ما را براي خاطرهگويي از جبهه به مدرسهاي دعوت كردند. وقتي اين خاطره را گفتم، ناظم مدرسه خودش را معرفي كرد و گفت: «من همان دوست شهيد عراقچي هستم كه خدمت شما رسيديم.» گفتم: «با آن جوان پاسدار چه كرديد؟» گفت: «اتفاقاً عراقچي با او به جبهه رفته بـود كه شهيد شد.»
گفتم: «شهيد عراقچي واقعاً مستعد بـود.» گفت: «بعد از دروغي كه نزد شما برايش پيش آمد، هميشه ميگفت كه من در عرض عمرم يك بار دروغ گفتم و اينگونه آبرويم رفت؛ وگرنه نظم و صداقت، روش تربيتيِ خانوادة ماست.»
او واقعاً بسيار منـظم، صـادق و بـابرنـامه بـود.

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. (امام خامنه ای)