دانشجوی شهید مرتضی ترابی زیارتگاهی

متولد 1335 اصفهان


دانشجوی رشته ریاضی

دانشجوی شهید مرتضی اردانی

متولد 1338 اردان یزد

دانشجوی رشته ریاضی


 وصیت نامه دانشجوی شهید ستوانیکم مرتضی اردانی

بنام خدا پاسدار حرمت خون شهیدان من مرتضی اردانی فرزند علی شهادت می دهم که خدا یکی است (قل هو الله احد) ومحمد فرستاده او وخاتم النبیین است.

معتقدم که ولایت فقیه ضامن پیروزی ما ومملکت ما واسلام است زیرا رهنمود های رهبری یکی از رموز پیروزی است و با لاخره در آستانه حلول سال جدید که بیش از 18ماه از جنگ تحمیلی می گذرد وبوی دل انگیز پیروزی مشام امت انقلابی وبخصوص رزمندگان جبهه حق علیه باطل را نوازش می دهد و در این مدت این ملت آنچه که داشتند در طبق اخلاص گذاشتند و پیشکش رزمندگان جبهه حق کردند آن یکی جانش را و دیگری فرزندش را و آن بانوی خانه دار که دست خویش را از این فیض عظیم کوتاه می بیند گوشواره اش را تقدیم می کند. من در این میان هم وظیفه خویش دانستم که با جان ودل به چنین خلقی کمک کنم، زیرا در این راه چه کشته شوم وچه بکشم در هر صورت پیروز هستم وبالاخره ما برنده جنگ هستیم و هیچ تردیدی در آن نیست پس بگذار راهی را انتخاب کرده باشم که در آن خط یاری بی چون چرای پروردگار بدرقه راه ماست و در این خط که حضور یکپارچه مردم در صحنه بچشم می خورد من هم از این مردم جا نمانده باشم.

و اما سخنی با پدرم : پدر جان بخاطر مرگ من هیچ ناراحت نباش زیرا من متعلق به شما نبودم. من را خدا به شما داد و من را خدا از شما گرفت و برای زحمتی که شما در بزرگ کردن من کشیده اید پیش خدا اجری بس بزرگ دارید. اگر که خداوند رحمان مرا در زمره کسانی قرار دهد که لیاقت آن را داشتند که به ندای هل من ناصر ینصرنی امام حسین (ع) سید شهیدان پاسخ دادند، در این صورت من شفیعی در روز قیامت برای شما خواهم بود. پس دعا کنید که خدا از گناهان ما درگذرد ومورد عفو خود قرار دهد و در زمره شهیدان گلگون کفن خویش محسوب نماید و تو مادرم شب اول شهادتم را برابر با شب خواستگاری رفتن و شب سوم را برابر عقد کنان و شب هفتم را برابرشب عروسی بدان، زیرا کشته شدن در این راه اجری بس بزرگ دارد و تو فقط تشکر کن که خدایا چقدر مرا سر بلند کردی که فرزندم شهید در راه توشد  و بالاخره پیام به برادران و خواهرم که انشاء الله در خط امام باشند این است که همیشه خدا را به یاد داشته باشند و پیام به دوستان و فامیلهایم این که دست از تبعیت امام و دنباله روی او بر ندارند، زیرا او تنها کسی است که می تواند این کشتی طوفان زده را به ساحل نجات ببرد. زیرا او حسین زمان ماست او را یاری کنید . ودر پایان از خدا می خواهم که از گناهانم درگذرد و مرا مورد عفو و کرم خویش قرار دهد. آمین

دانشجوی شهید اکبر هادی پور هفشجانی

متولد 1336

دانشجوی رشته زیست شناسی جانوری

شهادت: 1361 شوش، عملیات فتح المبین

دانشجوی شهید محمدمهدی نیلفروش زاده

متولد 1334

دانشجوی رشته زیست شناسی

شهادت: 1359 عملیات حمزه سید الشهدا

آرامگاه: گلستان شهدای اصفهان


دانشجوی شهید غلامرضا نایبیان

متولد 1339

دانشجوی رشته ریاضی

شهادت 1366 ماووت، عملیات کربلای 10

آرامگاه گلستان شهدای اصفهان

دانشجوی شهید علی میرخلف زاده

متولد 1335

دانشجوی رشته زیست شناسی

شهادت 1360 دارخوین، عین خوش

آرامگاه گلستان شهدای اصفهان

دانشجوی شهید مهدی ملکیان نژاد

متولد 1340

دانشجوی رشته زیست شناسی

شهادت 1362 جزیره مجنون، خیبر

آرامگاه گلستان شهدای اصفهان

دانشجوی شهید سعید مصدق خواه

متولد 1340

دانشجوی رشته ریاضی

شهادت 1362 عملیات والفجر 4

دانشجوی شهید حجت اله لویی

متولد 1336 الیگودرز

دانشجوی رشته زیست شناسی


دانشجوی شهید بهروز (حسن) کیانیان

متولد 1341

دانشجوی رشته ریاضی

شهادت 1365 عملیات والفجر 5

دانشجوی شهید حسین کلاهدوزان

متولد 1336 اصفهان

دانشجوی رشته ریاضی

شهادت: عملیات محرم

دانشجوی شهید سید مرتضی غلافگر

متولد 1336

دانشجوی رشته ریاضی

شهادت 1360 شوش

دانشجوی شهید فرج اله صالحی چلچه

متولد 1333 شهرکرد

دانشجوی رشته ریاضی

دانشجوی شهید علی علایی

متولد 1339

دانشجوی رشته زیست شناسی

شهادت 1360 عملیات ثامن الائمه

آرامگاه گلستان شهدای اصفهان

دانشجوی شهید حمید شفریی

متولد 1339 اصفهان

دانشجوی رشته ریاضی

شهادت 1361 پاسگاه زید، عملیات بیت المقدس

آرامگاه گلستان شهدای اصفهان


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

"من مات بغیر وصییه مات میته جاهلیه" پیامبر اکرم (ص)

اینجانب حمید شفرئی به خدای یگانه و صفات ثبوتیه و سلبیه اش به نحوی که پیشوایان مذهبی بیان فرموده اند، معتقدم. هم چنین به دین او یعنی اسلام با تمام اصول و فروعش که همگی در تشیع متجلی است اعتقاد کامل دارم. بعد از حمد و ستایش خداوند متعال و فرستادن بهترین درودها و سلام ها بر پیامبر گرامی (ص) و ائمه معصومین (ع) به ذکر چند نکته می پردازم:

پدر و مادر عزیزم؛ شما حق بزرگی بر گردن من دارید، سوز و سرمای زمستان و هوای گرم تابستان و هزاران مشکل کوچک و بزرگ را متحمل شدید و زیاد زحمت کشیده اید تا مرا به این حد رساندید. مادرم؛ زحمت های زیاد تو را که در مورد تحصیلات من کشیدی و مرا به مدرسه بردی و هزاران کار دیگر تو را هرگز فراموش نمی کنم. پدرم؛ چشمان خواب آلوده و قرمز تو را و تن خسته ات را هنگامی که از کارخانه بر می گردی، هرگز از یاد نمی برم.

بگذریم از این حرف ها که حرف هایی بزرگ تر وجود دارند و باید به آن ها بپردازم.

انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و با شرکت توده های مردم مستضعف مسیر زندگانی میلیون ها جوان و پیر را عوض کرد. یکی از آن کسان من بودم. منی که خود را فراموش کرده و خود دروغین غربی را در خویشتن احساس می نمودم و آرمان و آرزوهایم غرب بودند و افکارم را افکار جاهلیت فرنگ شکل می دادند. به علم تجربی در مقابل تعبد مذهبی ارج می نهادم. ولی ناگهان انقلاب شد و این انقلاب انفجار نور بود، جرقه ی آگاهی به جانم شعله زد، بت های ذهنی با تبر خمینی خرد شدند. تا این که خود را یافتم، ولی باز گرفتار جریان دیگری شدم. نفاق موجود در جامعه بعد از انقلاب اندکی گیجم کرد. حق و باطل مخلوط گشت که تمیز این دو مشکل

تا این که به لطف الهی این جریان نفاق نیز از جامعه رخت بربست. دیدم دیگر حجت بر من و امثال من تمام شده است و دیگر باید در راه راست جهد و کوشش کنم.

ولی باز با یک مشکل بزرگ روبرو شدم، عادت های دوران جاهلیت در من ریشه دوانده بودند و گناه های بزرگ گذشته سد راهم می شدند. این شد که تصمیم گرفتم به حوزه بیایم و این بنای وجودم را از ریشه بازسازی کنم. تا مدتی هم در قم گیج بودم، چگونه کسی که یک عمر افکارش از اومانیسم غرب ریشه گرفته، اکنون بیاید در درون حجره های تنگ و تار در مقابل مذهب زانو بزند. ولی بعد از مدتی به لطف حق تعالی حق را یافتم. کتاب های اخلاق دستغیب شیرازی و درس های اخلاق مشکینی به وجدم آوردند و به مقدار زیادی رشد نمودم. ولی هر بار که به آغوش خوش خانواده باز می گشتم، یک نقصانی عارضم می شد. در این مدت در این فکر بودم چه کنم که در راه راست ثابت قدم بمانم و عوامل خارجی نتوانند به استقلال فکری و روحیم ضربه بزنند.

به خود گفتم که شاید مدتی جبهه رفتن مرا بیشتر از حوزه دگرگون کند اگر چنین شد با روحی مهذب به حوزه باز خواهم گشت و تا بازگشایی دانشگاه در حوزه خواهم ماند و پس از آن پیش به سوی اجتهاد در ریاضیات، و اگر توفیق شهادت نصیبم شد که خود سعادت بسیار بزرگیست.

مادر؛ فکر نکنی که از زندگی ناامید شده ام و برای خلاصی از آن به جبهه می شتابم، نه هرگز، من عاشق اسلام شده ام و دلم می خواهد تمام قوانین اسلام را بدانم و بدان عمل کنم.

پدر و مادر عزیز؛ شما و برادران و خواهرانم را به چند چیز نصیحت می کنم اگر چه شایستگی این مقام را ندارم.

زندگی خود را با انقلاب اسلامی وفق دهید، هر چه از اسلام می دانید عمل کنید. در تربت محمد و فرزندان آینده این خانواده نهایت تلاش را بنمایید. آن ها شهدای آینده ی این انقلاب هستند. در نماز جمعه ها و دعای کمیل ها شرکت کنید، نمازهایتان را به وقت بخوانید. مادرم؛ دوباره مثل دوران جوانیت شروع کن در دل نیمه شب ها زیارت عاشورا را بخوان و از خدا بخواه که مرا توفیق زیارت حسین (ع) و مهدی (ع) دهد.

حجت خدا بر روی زمین (مهدی (ع)) را شناخته و خود را آماده ی ظهور او نمایید. با همسایه های فقیر و مستضعف ارتباط داشته باشید و از کمک به آن ها باز نمانید. اگر برایتان مقدور گشت با کمک و همکاری بچه های مسجد جلسه ی هفتگی دعای کمیل در خانه مان برگزار کنید. دیگر سخنی ندارم و فقط از شما طلب دعا و آمرزش می کنم. امیدوارم که شهادت من جرقه ای در خانه مان زده و شوری به پا کند که هم چون نور هدایتگر شما و دیگران شود.

الحمد لله رب العالمین

جمادی الاول 1402

حمید شفرئی

زندگی نامه

شهید حمید شفرئی در سال 1339 در خانواده ای متعهد و مذهبی در شهر اصفهان دیده به جهان گشود. دوران دبیرستان را در دبیرستان نشاط گذراند. اواخر دبیرستان او همراه بود با اوج گیری انقلاب و وقوع زلزله طبس و نیاز مردم زلزله زده و مستضعف دل پر از عطوفتش را به درد آورد و او را راهی طبس کرد و با تمام وجود به محرومان خدمت کرد شب ها خواب نداشت و دستان مجروحش حکایت از عشقش به محرومین بود.

در راهپیمایی ها شرکت می کرد و در کار تکثیر و توزیع اعلامیه ها در سطح شهر نقش داشت. در اوج شب های حکومت نظامی اقدام به پخش اعلامیه و بر هم زدن جو خفقان نظامی می کرد. هم زمان با اوج گیری مبارزات ملت ایران در سال 56 در رشته ی ریاضیات دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. در دانشگاه در کنار تحصیل به مبارزه با منافقین و جریانات انحرافی پرداخت و خون دل ها خورد. بعد از رسوا شدن نفاق موجود در جامعه به سپاه بروجن رفت. آن جا نیز برای محرومان به کار مشغول شد. روح جهادگرش او را آرام نمی گذاشت و فریاد مظلومین در بند کشیده فلسطین وی را به جهاد بر علیه استکبار جهانی در لبنان کشاند، ولی عواملی مانع از رفتن وی به جنوب لبنان شد. چندین مرتبه نیز تصمیم به رفتن به افغانستان می کند که باز به عللی مانع از او می شود تا بالاخره به بروجن برمی گردد و مدتی دیگر در آن جا به خدمت مردم می پردازد. پس از آن به اصفهان آمده و در آموزش و پرورش اقدام به پرورش نونهالان کرد. با این که ریاضی درس می داد در بالا بردن بینش سیاسی و دینی آن نوجوانان تلاش فراوان می نمود. اما روح پر فروغش را تاب ماندن نبود و آن گونه که خود او زمزمه می کرد

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم     موجیم که آسودگی ما عدم ماست

برای این که بتواند مسئولیت پرورش این نوجوانا را خوب تر انجام دهد و بتواند آن ها را با سرچشمه ی زلال اسلام آشنا کند خود باید به منبع زلالی اسلام متصل شود از این جهت اقدام به رفتن به شهر قم کرده و در آن جا شروع به آموختن علوم قدیمیه می کند تا بدین وسیله به آرزویش برسد. با امدادهای غیبی به جبهه ها فرا خوانده می شود و با کفر جهانی به جهاد پرداخت تا بالاخره در نیمه شبی در حالی که با محبوب خویش به نجوا نشسته بود، رگبار گلوله از سلاح دشمن خدا به قلب او نشست و  به آرزویش رسید.

راهش پر رهرو

دانشجوی شهید سید مهدی شریعتی

متولد 1337

دانشجوی رشته ریاضی

شهادت 1361

دانشجوی شهید علی اکبر شاکری حسین آبادی

متولد 1338

دانشجوی رشته زیست شناسی

شهادت 1360

دانشجوی شهید احمد زارعی

متولد 1333

دانشجوی رشته زیست شناسی

شهادت 1360 طریق القدس 


زندگی نامه

در روز سوم محرم سال 1333 در یک خانواده کارگری و مسلمان دو کودک به نام های احمد و محمود به دنیا آمدند که بکی از این نوگلان به نام محمود از دنیا رفت. بعد از فوت محمود توجه بیشتری به احمد می شد و همه نسبت به او محبت بیشتری داشتند. در دوران دبیرستان با حوزه علمیه قم در تماس بود که مجله ماهان مکتب اسلام را دریاف تمی کرد. اکثر شب های جمعه در گلستان شهدا به دعای کمیل و در صبح جمعه به دعای ندبه می رفت و در بعضی مواقع که نماز جمعه برپا می شد شرکت می کرد. پس از اخذ دیپلم به خدمت سربازی رفت که باز هم در این مدت در حین انجام وظیفه در محیطی که مرکز حکومت بود و می توان گفت قلب رژیم بود، پادگان سلطنت آباد شاهنشاهی، فرایض مذهبی خود را فراموش نمی کرد. در خاطرات شهید آمده که چون دیشب من نگهبان بودم، امروز به بازدید نگهبانی رفتم، پس از بازگشت به مسجد رفتم، دعای ندبه و زیارت عاشورا خواندم و سپس به گروهان برگشتم. پس از صرف ناهار و شنیدن اخبار تلویزیون به شامگاه رفتم و بعد از بازگشت از خیابان نظافت کرده و دوباره به مسجد رفتم و دعای سمات و قرآن خواندم و برگشتم. در سال 1355 خدمت سربازی را به پایان رساند و حدود 8 ماه در ذوب آهن اصفهان مشغول به کار شد و در همین اثنا خود را آماده می کرد برای هجرتی بزرگ که خود سرآغاز و سرفصلی دیگر در زندگی این شهید عزیز می باشد. در سال 1356 عازم امریکا شد. تا اینکه محیط باز و وسیعی داشته باشد برای فعالیت و همچنین ادامه تحصیل و تخصص گرفتن در رشته ای که هرچه بیشتر بتواند به جامعه اسلامی و مردم مسلمان میهن خود خدمت کند. او در اولین روزهای ورودش به امریکا، با برادران و خواهران انجمن اسلامی آشنایی پیدا کرد و در کنار آنان شروع به فعالیت نمود. وی در مدت یک سال و 8 ماهی که در آن جا بود، خدمات ارزنده ای که زبانزد دیگر دوستان بود انجام داده است. از جمله ایجاد بانک اسلامی و قرض الحسنه. در زمانی که روابط پستی ایران و امریکا مختل شده بود، خواهران و برادران دچار کم پولی و بی پولی شده بودند با ایجاد این بانک احتیاجات مالی و پولی دیگران را برآورده می کرد و آن ها را از دست تنگی نجات می بخشید و با توجه به روحیه مذهبی که در وجود این شهید بود، پیشنهاد کرده بود از گوشتی که ذبح اسلامی شده استفاده کنیم. وی با توجه به مسائل ریز مذهبی و اصول اسلامی در آن شرایط و مکان در بین دوستان به شیخ احمد معروف شده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 58 به ایران عزیمت کرد و با تماس با دانشگاه اصفهان و تحقیق از فعالیت های او در خارج از کشور و دیگر مسائل و هم چنین با کمک چند تن از استادان متعهد او را در دانشگاه اصفهان قبول کردند. در بدو ورود به ایران در جهاد فعالیت می کرد تا این که دانشگاه ها باز شد و به سنگر علم و دانش قدم گذاشت. در همان زمان باز دست از فعالیت نکشید و روزهای پنج شنبه و جمعه توسط جهاد دانشگاهی به روستاهای دور افتاده می رفت و به آنان کمک می رساند و یا احتیاجات آنان را به کمک دیگر افراد برطرف می کرد و هم چنین کلاسی برای خواهران و برادران مذهبی خود بنا به درخواست خودشان در مسجد شیخ یزدی اصفهان برپا داشته بود. در زمان دانشجویی خود وارد سپاه شد و از طریق سپاه کرمان عضو شد و چند ماهی در آن جا در قسمت تبلیغات سپاه کرمان خدمت گزاری کرد که در همین اثنا در مناطق سیستان و بلوچستان در رابطه با خوانین و قاچاقچیان مبارزات شدیدی داشته بود. در ضمن زمانی که در دانشگاه درس می خواند در روستاهایی هم چون بروجن شهرکرد و حوالی آن و حتی فریدن در مناطق و ناحیه های مختلفش مشغول به کار بود. او در رابطه با انقلاب فرهنگی دانشگاه نقش فعالی داشت و در آن زمان حتی شب هایی بود که به خانه نمی آمد و پاسداری از حرمت مقدس دانشگاه می کرد و بعد از تعطیلی آن فعالیت خود را بیشتر در سپاه متوجه کرد. در مهر ماه 1359 کلاس درس ایدئولوژی خود در مسجد شیخ یزدی را تعطیل کرد و روانه جبهه شد و در جبهه حدود 9- 10 ماهی فعالیت کرد و خالصانه برای خدا خدمت کرد و حتی در سمت هایی خدمت می کرد که دوستان نزدیکش هم از او خبر نداشتند. هر گاه از او پرسیده می شد در سپاه چه کار می کنی؟ می گفت من هم چون دیگر برادران یک پاسدار ساده هستم که از بیت المال این امت استفاده می کنم. او حتی پولی که از سپاه می گرفت در حد احتیاج برمی داشت و بقیه را به حساب جنگ می ریخت. در این چندین ماهی که در جبهه ها می جنگید، با لحظات پرخطری روبرو می شد ولی خواست خدا قرار نمی گرفت که او شهید شود، چرا که بنا بر گفته های خودش و نقل قول از دوستانش هنگامی می شد که تا مرز شهادت پبش می رفتیم و در لحظاتی حساس و پرخطر واقع می شدیم ولی با امدادهای غیبی و یاوری های خدا نجات پیدا می کردیم. تا این که روز موعود فرا رسید و او در حمله بستان که منجر به آزاد سازی بیش از 70 روستا و قصبه شد در سمت فرماندهی یکی از محورهای عملیاتی طریق القدس و نماینده شورای عالی دفاع در جنوب به لقائ ا... پیوست و در تاریخ 15/9/1360 در ضدحمله دشمن به ملکوت اعلی شتافت.

دانشجو و طلبه شهید محمد رضا (رسول) ربانی

متولد 1344

دانشجوی رشته زیست شناسی

شهادت 67 بیت المقدس شلمچه

آرامگاه گلستان شهدای اصفهان


فرازی از وصیت نامه

خدا را شکر که در دورانی پا به عرصه وجود گذاشتم که اسلام رو به رشد و نمو می باشد و در زمانی زندگی می کنم که رهبرم می فرماید :« باید تا آخرین قطره خون با کفار و دشمنان اسلام به خاطر حفظ اسلام جنگید » و خدا را شکر می کنم که با آگاهی کامل از هدفم، مشغول مبارزه با صدامیان کافر می باشم.

این بنده حقیر هر چند لایق این نیستم که خود را در صفوف شهیدان عزیز بیابم، اما از صمیم قلب از خدای خود می خواهم که هر چند لیاقت ندارم ولی با لطف و فضل و عنایات خودش، شهادت در راه خودش را نصیب این بنده گنهکار بنماید و همین جا برای افکار ناآگاه اعلام می دارم که این راه و هدف را با رضایت کامل و عشق به معبودم انتخاب نموده ام و معتقدم شهادت در راه خدا نه تنها فنا و نابودی نیست، بلکه انتقال از یک مرحله به مرحله دیگر و کامل تر و آغاز حیات جاودانی دیگر است.

هر چند که خودم محتاج به نصیحت و راهنمایی هستم و خودم را لایق این نمی دانم که صحبتی داشته باشم لیکن بر حسب وظیفه الهی خود نکاتی را متذکر می شوم:

1- از آنجایی که مردم کشورمان محب ائمه اطهار مخصوصا" امام حسین(ع) می باشند و در عزاداری های خود در ایام محرم و صفر حسرت می خورند که ای کاش در زمان امام حسین(ع) بودیم و جان خود را نثار او می کردیم، باید متذکر شوم که این انقلاب هم مشابه انقلاب حسین ابن علی (ع) است، یعنی همان طور که امام حسین با یزیدیان جنگید و مرگ در راه خدا را بر زندگی ننگ آور ترجیح داد، ما هم که ادعای شیعه بودن این خانواده را می کنیم و خود را محب آنان می دانیم باید توجه داشته باشیم که همیشه از امام خود حمایت کنیم و گوش جان به فرمان او که همان امام زمان (عج) است دهیم و منویات و آرزوهایش را جامه عمل بپوشیم و جنگ را در رأس امور قرار دهیم و جبهه و پشت جبهه را گرم نگه داریم که سعادت ابدی در این راه است و مطمئن باشید که به خاطر حقانیت و مظلومیت مان پیروزی با ماست و آن هایی که از این راه سر پیچی کرده اند و خدای ناکرده گوش به رهبر نمی دهند، بدانند که یار امام زمان نیستند و اگر امام زمان (عج) هم بیایند از فرمان او سر پیچی می کنند. باید آن هایی که عمری به عشق امام زمان اشک ریختند و منتظر ظهور آن حضرت بوده اند و خود را یار فداکار آن حضرت می دانستند، بدانند که«بی عشق خمینی  نتوان عاشق مهدی شد » و همانا راه خمینی راه امام زمان و راه پیامبر اکرم (ص) است.

2 - از جوانان عزیز می خواهم که هم چون قبل جبهه ها را پر کنند و گوش به فرمان رهبر عزیز انقلاب باشند و در نظر داشته باشند که ما قبل از انقلاب چه بودیم و در چه جامعه ای زندگی می کردیم و فعلا" چه هستیم و در چه جامعه ای زندگی می کنیم که از منجلاب فساد و تباهی به جامعه تقریبا" مذهبی رسیده ایم که در این راه هنوز به انتها نرسیده ایم و تا عدالت کامل، مسافت های زیادی را باید طی نماییم و از آن ها می خواهم که اگر یک دفعه هم که هست به جبهه بروند و با روحیات عالی و عرفانی رزمندگان آشنا شوند که عشق و عرفان حقیقی در جبهه ها است و در جبهه است که ره صد ساله را یک شبه طی می کنند.

3 - یک جمله هم با روحانیت عزیز و همیشه در سنگر انقلاب دارم و آن این است که ای عزیزان روحانی جوانان عزیز با نثار جان خود به جبهه می روند و آماده فداکاری هستند و احتیاج به تبلیغ شما را دارند، صمیمانه از شما می خواهم که نگذارید جبهه ها خالی از روحانیت باشد که این تنها امید و آرزوی دشمنان اسلام است، چرا که آن ها می خواهند جبهه ها خالی از شما عزیزان باشد، بنابراین سعی کنید این توطئه دشمن را نقش بر آب کنید.

4 –  پدر و مادر عزیزم، خواهران و برادران مهربانم، اقوام و دوستان گرامی، از شما صمیمانه می خواهم این حقیر را عفو نمایید و اگر ناراحتی هم از این جانب دیده اید مرا ببخشید و به خصوص از پدر و مادر عزیزم عذرخواهی می کنم که نتوانستم به وظیفه خود نسبت به شما عمل نمایم و زحمات شما را جبران کنم و امیدوارم با شهادتم هیچ گونه ناراحتی به خود راه ندهید و در برابر قضاء و قدر الهی مطیع باشید، چرا که خداوند امانتی به شما داده و حال بنا بر مصلحتی آن را گرفته و دعا کنید که خداوند این قربانی ناقابل را از شما قبول نماید، و از دوستان و تمام کسانی که احیانا" غیبت و تهمتی از این بنده حقیر دیده اند می خواهم که مرا عفو نمایید و دعا کنید که مورد رحمت واسعه الهی قرار گیرم و ان شاء الله هم زندگیمان و هم مرگمان به نفع دین مقدس اسلام باشد.

خداوند ان شاء الله به همه ما توفیق خدمت گزاری به اسلام و مسلمین عنایت فرماید و ما را جزء یاران با وفای حضرت بقیة الله و رهبر کبیر انقلاب قرار دهد و به ما توفیق دهد که تقوای الهی را پیشه زندگی قرار دهیم.

به امید برافراشته شدن  پرچم خونین اسلام بر فراز قله های جهان و به امید پیروزی نهایی رزمندگان سلحشور اسلام. والسلام.

دانشجوی شهيد ايرج خسرويان

متولد 1338 بروجن

دانشجوی رشته ریاضی

شهادت 1362 والفجر1


زندگي نامه

شهيد فرزندي زحمتكش از روستاي سرچاه منطقه اردل با زحمت بسيار و كمك مادر و خواهرش كه با قالي بافي مخارج تحصيل ايشان را فراهم مي كردند توانست مراحل تحصيلي را با سختي فراوان پشت سر بگذارد و در سال 57 وارد دانشگاه شد و بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب و شروع كار جهاد سازندگي به كمك مردم مستضعف منطقه خود شتافت و مدتي آنجا در راهسازي و خدمات فرهنگي تلاش فراواني نمود تا قبل از جنگ اسلام و كفر وي در تمام صحنه هاي انقلاب حضور فعالانه داشت .

با شروع جنگ ، مدتي در جبهه هاي غرب بود و پس از آن در حمله محرم شركت كرد و پس ار آن مدتي در منطقه خود به شغل معلمي پرداخت .

شهيد ايرج هميشه در فكر اين بود كه بتواند براي مردم منطقه شان كاري مفيد انجام دهد و غمخوار مردم مستضعف روستايشان باشد و به جوانان روستايشان سفارش مي كرد كه تلاش كنند تا سطح فرهنگ اسلامي را در آنجا بالا ببرند . براي وي همانطور كه مسئله مردم منطقه اش و مشكلات آنها يك مسئله مهم بود ولي مهمتر از آن برايش مسئله جنگ بود . او عليرغم اينكه پدر و مادرش با رفتن او به جبهه مخالف بودند و عليرغم اينكه مي توانست توجيهاتي براي عدم حضور در جبهه فراهم كند فقط به رابطه خود با معبودش انديشيد و در بهار 62 هنگاميكه در مرحله اول نوگشايي دانشگاه ثبت نام كرده بود راهي جبهه نور عليه ظلمت شد . همسنگران ايشان از روحيه عالي و عرفاني بالا كه نشانه اطمينان به نفس اوست تعريف مي كردند وي با عزمي راسخ و قلبي محكم در عمليات والفجر 1 شركت جست و عاقبت در 21/1/62 به ديدار معبودش شتافت . باشد كه زندگي او درسي جهت تلاش و ايثار براي ما باشد .