غنچه نچیده:


آمد شبی به بزمم،آن بخت نو رسیده

شادی کنان، چو مرغی کز دامگه پریده

اندام پرتوانش، چون یاس نوشکفته

ابروی او هلالی، چون ماه نو دمیده

رخسارش از لطافت، مهتاب نو بهاری

لبهایش از طراوت، چون غنچه نچیده

در باغ چون خرامد غوغای عشق خیزد

بلبل ترانه گویان گل پیرهن دریده

نیلوفر، از پس باغ سر می کشد که بیند

آن گردن بلورین، وآن قامت کشیده

برق سرشک دیدم،

برق سرشک دیدم، بر گونه لطیفش

گویی که اشک مهتاب، بر برگ گل چکیده

بی زلف دل سیاهش وآن روی ماهتابی

ای بس که شب نخفتم، تا لحظه سپیده

گفتم ز شادمانی جانها فدای جانت

خوش آمدی که بی تو جانم به لب رسیده

چون چهره تو ماهی در آسمان نبوده

مانند چشم مستت، چشم فلک ندیده

لطف صفای گل را از چشم باغبان بین

نازم به آن خدایی، کاین بنده آفریده